با شانه ها که از لای موها می افتد پایین
هی فرو می کنم لای موهات
پنجه شانه می کنم
پشت گردن روی گلو
نفسم بوی یاقوت می دهد اینجا از چشمه ای که گذشت از زیر سرم را روی گلویت را
بوس
با لبهای بسته چسبیده به همدیگر
بوس
همیشه ول دست تو روی شکمت
کف دست
لبهام بسته مثل کف دست
از این به آن سر
پوستت روی پوستم
وقتی که عاشق توام و دوستت دارم و دهنم روی دلت قفل می شود
ده بار آمدی دوباره
انگار دستت دست آدم نیست
بوی عرق کرده ی گل می دهی له شده باشد لای لایه ها
چه باز چه بسته چشمهام نگاه می کند به لبهام که
بوس
از گوشه ی لبت تا آن گوشه
از زیر لب تا پشت لب
بوس
باز دستها باز اما لبها روی لبها
حتی باز چشمم هست و نگاه می کند از اینجا
لبهام
بوس
از اینجا روی لبهات
خشک و مثل تن درخت و بوس
روی لبهات حتی وقتی اینور. من. لبهام. آنور. بوی روی بغل تو.
بغلت دلت توی سوراخ ها لای قاچ ها روی گردی گودی ها
که انگار رفته ام توی تنت بیرون نمی آیم
اما نرفته ام هنوز همینجایم نشسته ام خم شده ام تمام تنم بیرون است از تو
همین یک وجب از دستم رفته هر جا رفته
هنوز توی تو نیستم
همینجایم
دلم تنگ می شود
نفسم گیر می کند
سرم گیج می رود
دلت درد می کند
پیچ پیچ آرنج تو دور گردن من بوی شیر بوی نفس بوی قهوه بوی تنهای من یکی یکی مال تو تا بپیچم دورت فقط برای نفس که می کشم روی تو و عرق که می کنم توی تو و نگاه که می کنم از سرت تا سرت فقط که ببینم تویی
نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 9:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY