چیزی به تن کرده ام که تنم کرده
در تنگنایی که تنم کرده
چشمم از اینجایم بیرون نزد
این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور
نگاه نکن کردی؟
یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد
یک بار من از خر آرزو پایین آمدم
یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟
یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم
رفتم و این چشم ها رفتم و این دندان ها
رفتم آب شوم از زور خواب بریزم از چشمش بیرون
این چشم بوی من می دهد که گل شد خشکید
نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 9:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY