کودک
فُرصت نيافت
که آخرين قطره ی چايش را بنوشد
فرصت نيافت
که کفش های کوچکش را به پا کُند
فرصت نيافت
که دفترهايش را
در کيف مدرسه اش جا دهد
فُرصت نيافت
که کودکي هاي تابستاني اش را تکرار کُند
و فُرصت نيافت
که جوان شود
به ناگاه
برقي در آسمان نيمه روشن سحرگاهي
صدايي بي مانند
و توقف زمان و زندگي
. . .
اينک
کفش کوچکي بر درگاه
فنجان مُعلق چای
کيف وارونه
دفترهای پاره ی مشق
گواه آنست
که دقايقي پيش از اين سکوت مرگبار
شوق زندگي و عشق
آفتاب اين ويرانه بوده است.
مينا اسدی
نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY