نغمه روسبی
بده ان قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی ی خویش
بده آن روغن ،تا تازه کنم
چهر پژمرده ز دلتنگی یِ خویش
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خَمَش جلوه دو چندان بخشم؛
هوس انگیزی آشوبگری
به سرو سینه و پستان بخشم
بده ان جام که سر مست شوم،
به سیه بختی یِ خود خنده زنم؛
روی این چهره ی ناشاد غمین
چهره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفس دیشب من –
چه روانکاه و توانفرسا بود!
لیک پرسید چو از من، گفتم:
کس ندیدم که چنین زیبا بود!
وان دگر همسر چندین شب پیش-
او همان بود که بیمارم کرد:
آنچه گرداخت،اگر صد می شد،
درد ،زان بیشتر آزارم کرد.
پر کس بی کسم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
لیک جز لحظه کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه این کیست که در می کوبد؟
-همسر امشب من می آید!
وای ، ای غم، زدلم دست بکش
کاین زمان شادی ی او می باید!
لب من- ای لب نیرنگ فروش-
بر غمم پرده یی از راز بکش!
تا مرا چند درم بیش دهند،
خنده کن، بوسه بزن ، ناز بکش!...
"سیمین بهبهانی"
فکر نمیکنم لازم باشه چیزی بگم نه؟
نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 10:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY