کودک
فُرصت نيافت
که آخرين قطره ی چايش را بنوشد
فرصت نيافت
که کفش های کوچکش را به پا کُند
فرصت نيافت
که دفترهايش را
در کيف مدرسه اش جا دهد
فُرصت نيافت
که کودکي هاي تابستاني اش را تکرار کُند
و فُرصت نيافت
که جوان شود
به ناگاه
برقي در آسمان نيمه روشن سحرگاهي
صدايي بي مانند
و توقف زمان و زندگي
. . .
اينک
کفش کوچکي بر درگاه
فنجان مُعلق چای
کيف وارونه
دفترهای پاره ی مشق
گواه آنست
که دقايقي پيش از اين سکوت مرگبار
شوق زندگي و عشق
آفتاب اين ويرانه بوده است.
مينا اسدی
نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وزآن دوپاره يقين را دو گوشواره کنيم
بيا زمرده ي خود زنده زنده برخيزيم
زژرفِ گور سلامي به گاهواره کنيم
بيا که غربتِ اندوهبار فاصله را
به دستِ معجزه آساي عشق چاره کنيم
بيا به ياري هم تارو پودِ ظلمت را
زيکدگر بدرانيم و پاره پاره کنيم
بيا، اگرچه خزان است، غم مدار و بيا
به پاي سبز زمان را زنو بهاره کنيم
شکستن کمر راوي زمستان هم ،
به يک اشاره توانيم ، اگر اشاره کنيم
به آنچه آمده و رفته نيست جاي دريغ
به آنچه هست بيا رجعتي دوباره کنيم
بيا، بيا که نه جاي درنگ از من و توست
به کارخير چرا قصد استخاره کنيم ؟
شیرین رضویان
نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شادی و اميد
به ياد می آورم
همه چيز
به ياد می آورم
حالا
شُکوهِ آدمی
هستی همين است وُ
کلمه نجات
می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.
اما تا کی... ؟
از امروز گفتن وُ
می توانستم شاعری باشم
می دانم
!
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 9:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وآن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يک با يک برابر نيست
خسرو گلسرخی
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.
نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بعد از تو
بعد از تو هیچ کسی
هیچ کس نبود
بعد از تو آب دگر آبرو نداشت
بعد از تو
عطر سبز علف
زرد می نمود
بعد از تو
ماه و ماهی و مهتاب و هر چه بود
بعد از تو هر چه بود
حدیث ملال بود
بعد از تو من چه بگویم
که چون گذشت
بعد از تو
هیچ کسی
نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بگذار
پس
از
من
هرگز
کسی
نداند
از
رکسانا
با
من
چه
گذشت
.
نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ماندن يا بودن ؟
متن زير از خسرو گلسرخی است . تقديم به آنهايی که می فهمند ...
مي نويسم: برخيز
مي نويسي: بگريز
مي نويسم: بايد
مي نويسي: شايد
مي نويسم: من و تو يعني ما
مي نويسي: تنها؟!
مي نويسم: تدبير
مي نويسي: تقدير!
مي نويسم: همه را از سر گير
مي نويسي: اسير
مي نويسم: يك روز
مي نويسي: دیروز
مي نويسم: فردا
مي نويسي: دردا
مي نويسم: همت
مي نويسي: قيمت
مي نويسم: عاشق
مي نويسي: هق٬هق
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY