عاشقانه
چقدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست اش داری
وقتی دوست اش نداری
دیگر
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 9:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
unfaithful
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 3:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شوم شب
رنگ چشمانت پریده است کلماتم را میگویم
گویی هیچگاه چشمانت خوبی ام را ندیده بودن
امشب شبی بود که ماه هم از بام خانه ما پر گرفت
گویی رویای چشمان رنگین تری را دیده بود
سردی صدایت جنگل جانم رابیابانی کرد
که گویی تا بحال رنگ آب به رخساره ترک بر داشته اش ندیده بود
خواستی همانند هم عصرانت نبوده عشق را به من بفهمانی اما بی خبر از اینکه عشق از من سر چشمه میگیرد .
خواستی که گویی عشق هوس است ولی بی خبر ازاینکه عشق اشک دیده باران شسته من است.
ولی به یاد آر که فقط عشق را به گنداب کشیدی
شوم شبی ست چادر پوش
زنی بخت برگشته است شب
قلم من را نیز پوشانده
خروسها شب را طلوع میخوانند
تا من نیز رویای شبی ننگین را در برگ برگ پاییز پر خزانم ثبت کنم
اشک در چشمانت زیبا نمی لغزد
مهردانیت را، آغوشت رامیگویم زباله دان کردی
ولی عشق جنبش نکرد
ایستاد تماشا کرد
تا حقارتت آشکار شود
تا همانند فرهاد به شیرین بفهماند که بیستون را عشق او کند نه دستانش
تا به لاله بگوید باران برای اوست که می بارد
به مرداب بگوید دل قوی دار، نیلوفر در راه است
آری اینگونه است که هست
عشق میماند تا پته دروغین عاشقان را بر آب ریزد
هژیر عباسی
نوشته شده توسط آرام شریفی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
موندم چی بنویسم در باره چی بنویسم
از این بنویسم که با این خیلی تو خودمم مجبورم جلوی جمع بخندم تا نگن چرا این جوریه
از این بنویسم که یکی رو دوست دارم که هر روز میبینمش ولی نمیتونم بهش چیزی بگم چون میترسم ناراحتش کنم
از این بنویسم که هر کی رو دوست داشتم بهم پا زد
از این بنویسم که هر روز مجبورم قیافه هایی رو ببینم که ازشون متنفرم
از این بنویسم که هر بار خواستم گریه کنم گریه نکردم تا نگن بچه است
از این بنویسم که تویه دنیا افرادی هستند که همه فکر میکنن ادمایه خوبین ولی من ایمان دارم که........
ولش کن یک سوال مطرح میکنم که میخام بمن جواب بدی
امروز می خوام به یک سوالی که مطمئنم برای 90% خوانندگان این وب پیش نیومده جواب بدم
یعنی چی؟damalanchy
خیلی ها شاید فکر کردین یک اسم بی معنی است ولی نه قصه رو گوش کنین:
در روزگاران خیلی دور زمانی که هنوز اینترنت اختراع نشده بود اسپانیایی های بیکار چون اینترنت نداشتند و نمیتونستن چت کنن از فرط بیکاری به قبایل امریکای جنوبی حمله ور شدند و اونارو محاصره کردند مردم این قبایل نشستند فکر کردند که چکار کنن که خلاص بشن به این نتیجه رسیدند که با هدیه دادن اسپانیایی ها رو دک کنن خوب چی کار کردند کلی هدیه جورواجور به اسپانیایی ها دادند از جمله یک دختر زیبا به اسم.....(من که اونجا نبودم ازش بپرسم اسمت چیه) این دختر زیبا دختر رئیس یکی از قبایل بود
چی شد؟ خوب معلومه فرمانده عاشقش شد
وقتی که این هدیه ها رو به اسپانیایی ها دادند اونا هم خوششون اومد با خودشون گفتن که اینجا یک چند سالی چترمون بازه مردم قبایل هم که دیدند اینا نرفتند چون دختر خوشگل دیگه نداشتند که هدیه بدند نقشه ی اصلیشون اجرا کردند
یک شب خانم اقای فرمانده وقتی همه خواب بودند در رو به روی سربازان قبیله باز کرد و سربازان هم بصورت کامل بدون عیب و نقص زدند وهمه رو قتل عام کردند
خوب از اون به بعد به اون دختر چی گفتند
Damalanchy
که معنیش به فارسی میشه خائن
خوب منم این اسمو خیلی دوست دارم چون خیانت مسئله ای هست که ما هممون با اون اشنایی کامل داریم حالا هر کس به طریقی ............. نمی دونم چرا من نمی تونم مثل هر کسی باشم و خیانت رو با خیانت جواب بدم می تونم به روش های خیلی بدتری جواب بدم ولی خیانت نه نه نه نه نه نه
به امید روزی که منم هم رنگ آدما بشم( هر چند که بیشترشون مثل آفتاب پرست هستن) یه آدم خوب، عاشق، دلسوز، رفیق، همدم و مهمتر از همه خائن
شما هم تلاش کنید. به شما می گم آره شما. شمایی که نمی تونید خیانت کنید تو این دنیا اگه خیانت نکنی بهت خیانت میشه انتخاب با خودتونه.
به قول نصرت رحمانی همدم همیشگی شاملو:
نمی دانی جفا را دوست دارم
خیانت در خفا را دوست دارم
وفا کن تا رها باشی ز بندم
زنان بی وفا را دوست دارم
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب ديدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي
ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را
تلخي برخورد هاي سرد را....
نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 8:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
" نورهای آبی مارکی دو ساد "
تمام شد.
من عکس برهنهی تو را ندیدم
در توالتهای بین راه
در این نورهای آبی
من مارکی دو ساد را گم کردهام
اینجا
در چشمهای من
وقتی چهگوارا تمام پوسترهایش را خمیازه میکشد
هیچ عکسی به دیوار نخواهد ماند
و هیچ نور آبی در رگهای من
اشتباهاً
نمیشنود:
حالا تو از رگ گردن به من نزدیکتری
چون داستان تمام شده است
و مانده روی پوست دست من تا
به اندازهی یک داستان دیگر مارکی دو ساد شوم.
برای بیچهگوارایی چشمهای تو
برای بیچشمی تو
از روی دست راستم شروع میشود تا پای چپام
با قلمهایی که رعشه دارند
در تردیدِ آبیِ سطرهای آشکار پوستم
بریل نوشتن در این نورهای آبی کمی سخت میشود برایم
سوزش هر نقطه،
در عکس برهنهات است
که چکهچکه چگهگوارای چشمهایم را به خوابهای آبی میبرد.
بیچاره مارکی
روی گردنام تمام میشویم
درست جایی که چهگوار سیگارش را خاموش میکند و
این داستان را فراموش کن
و مارکی را برای همیشه در آتلیههای بین راه
که حتی عکس برهنهی تو را ندیده است.
نوشته شده توسط آرام شریفی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 11:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY