
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي .))
((چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري .))
((چقدر سخته گل آرزوها تو توي باغ ديگري ببيني , و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من, باغچه ي نو مبارک .)
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 9:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نیمه شب آواره بی حس و حال ؛ در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال؛ دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت ؛ یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را ؛ خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچون رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من و همنشین و هم زبان شد با من
خسته جان بودم که جان شد با من و ناتوان بود و توان شد با من
دامنش شد خوابگاه خستگی ؛ این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر ؛ وای از آن عمر که با او شد به بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر؛ دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد؛ گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جا ست دل ؛ گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل؛ زعشق روی تو ویران شده ؛ در پی عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم
شوق وصلت را به دل دارم؛ بدان چون توی مخمور غم خوارم بدان
با توشادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من
گفتمت : عشقت به دل افسون شده؛ دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده؛ عالم از زیبایت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش؛ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ؛ بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود؛ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
روزگار اما وفا با ما نداشت؛ طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت؛ بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ؛ با چنین تدبیر بد تقدیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم؛ باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
روزگار:
بعد از این هم آشیانش هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 2:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مارکی آلفونس فرانسوا دوساد نویسنده و فیلسوف بدنام فرانسوی در ۱۲ ژوئن سال ۱۷۴۰ در پاریس به دنیا آمد. چهرهنگاشتهای از مارکی دوساد توسط شارل آمده فیلیپ ون لو (حدود سال ۱۷۶۱). او از خانوادهای اشرافی بود. در ۱۴ سالگی وارد مدرسه ارتشی شد که فرزندان خانوادههای اشراف در این مدرسه ثبت نام میکردند. در ۱۷ سالگی در جنگ علیه پروس شد. در سال ۱۷۶۳ درجه سروان گرفت. او با بازیگران تئاتر رابطه داشت و پدرش برای پایان دادن به این قضیه او را وادار به ازدواج کرد. ساد فراز و نشیبهای زیادی را گذراند. چندین بار به اتهام زنا به زندان رفت و دو بار از اعدام با گیوتین نجات یافت. او در حالی که ۳۰ سال از زندگی اش را در زندان گذرانده بود در ۱ دسامبر سال ۱۸۱۴ در سن ۷۴ سالگی درگذشت. ساد کتابهای زیاد نوشت که کتاب ژوستین (رمان) از آثار معروف اوست. کلمه سادیسم از نام این نویسنده گرفته شدهاست. فلسفه ساد در داشتن روابط آزاد جنسی و میل به آزار جنسی ست. این دیدگاه در زمان او در فرانسه بسیار مورد انتقاد واقع شد. امروزه طبق علم روانشناسی افراد بشر را در یکی از دو دسته دارندگان سادیسم و مازوخیسم قرار میدهند. ساد از متحولکنندگان فلسفه در قرن هجدم میلادی است و دیدگاههای او هنوز از دیدگاههای تأثیر گذار در فلسفه است. سخن گفتن در باره ساد نیاز به پژوهش بیشتر دارد تا این که بگوییم او زنا را بر پاکدامنی ترجیح میداد. برای رسیدن به این منظور باید به سدهٔ هجدهم برگردیم. در آن زمان بازگشت به طبیعت و گریز از قراردادهای اجتماعی، گونهای نحلهٔ فلسفی بود که این تمایل را در ژان ژاک روسو به گونهای ملایم و در مارکی دو ساد به گونهٔ افراطی نمود مییابد. ساد برای درهم شکستن مذهب به عفت و پاکدامنی یورش میآورد که تجلی آن را در کتاب فلسفه در اتاق خواب که در سال ۱۷۹۵ نوشته شد آشکار میبینیم. او با عشق به ستیز بر میخیزد تا هرگونه وابستگی و میثاق را درهم شکسته باشد. او میل جنسی را فراتر از عشق میداند. برای کتاب شناسی و آشنایی با تفکرات دوساد بر روی ادامه مطلب کلیک کنید..........
نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 9:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY