ماندن يا بودن ؟
متن زير از خسرو گلسرخی است . تقديم به آنهايی که می فهمند ...
مي نويسم: برخيز
مي نويسي: بگريز
مي نويسم: بايد
مي نويسي: شايد
مي نويسم: من و تو يعني ما
مي نويسي: تنها؟!
مي نويسم: تدبير
مي نويسي: تقدير!
مي نويسم: همه را از سر گير
مي نويسي: اسير
مي نويسم: يك روز
مي نويسي: دیروز
مي نويسم: فردا
مي نويسي: دردا
مي نويسم: همت
مي نويسي: قيمت
مي نويسم: عاشق
مي نويسي: هق٬هق
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 1:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ماهي
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زاري
چندين هزار چشمه خورشيد در دلم
مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاري
چندين هزار چشمه خورشيد در دلم
مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار یأس
چندين هزار جنگل شاداب ناگهان
مي رويد از زمين
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو
من آبگير صافيم اينك به سحر عشق
از بركه هاي آينه راهي به من بجو
* * *
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخ گون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس
احساس مي كنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله اي مي زند جرس
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس از خزه بو، چون خزه به هم
من بانگ بركشيدم از آستان یأس
آه اي يقين يافته
بازت نمي نهم
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 1:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
غزلي در نتوانستن از دستهاي گرم تو
كودكان توأمان آغوش خويش
سخنها مي توان گفت
غم نان اگر بگذارد
* * *
نغمه در نغمه در افكنده
اي مسيح مادر اي خورشيد
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
رنگها در رنگها دويده
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقشها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد
* * *
چشمه ساري در دل و آبشاري در كف
آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ریچارد گری براتیگان (زاده ۱۹۳۵ درگذشته ۱۹۸۴) نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی است. او به خاطر شعرها و رمان معروف صید قزل آلا در آمریکا شناخته شدهاست.

ریچارد گری براتیگان
زمینه فعالیت نویسنده، شاعر
تولد ۳۰ ژانویه ۱۹۳۵
تاکوما، ایالت واشنگتن
مرگ ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴
بولیناس، شمال کالیفرنیا
زندگینامه
پیش از به دنیا براتیگان آمدن، پدرش خانواده را ترک کرد و او دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشت. پدرش پس از آن که خبر درگذشت او را خواند، تازه متوجه شد پسری به نام ریچارد داشتهاست.
در بیست سالگی شیشهٔ پاسگاه پلیس را با سنگ شکست و به تشخیص پزشکان به دلیل ابتلا به جنون جوانی پارانوئیدی در بیمارستان تحت شوک درمانی و مراقبت ویژه قرار گرفت. پس از مرخص شدن از بیمارستان به سانفرانسیسکو رفت و به جنبش بیتها پیوست و نخستین مجموعه شعرش در بیست و یک سالگی منتشر کرد و سال بعد در بیست و دو سالگی با ویرجینیا دیون آدلر ازدواج کرده، سه سال بعد در ۲۵ مارس ۱۹۶۰ دخترش ایانت به دنیا آمد. تابستان سال بعد برای براتیگان نقطهٔ عطف محسوب میشود. در تابستان ۱۹۶۱ به همراه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و زندگی در چادر کنار رودخانههای پر از قزلآلای آنجا را تجربه کرد و رمان صید قزلآلا در آمریکا را نوشت. این رمان شش سال بعد در ۱۹۶۷ منتشر شد و براتیگان را که در فقر مطلق بسر میبرد و حتا در تامین غذای روزنامه دچار مشکل بود از نظر مالی نجات داد.
قبل از صید غزلآلا در آمریکا براتیگان چند مجموعه شعر منتشر کرد که یا به رایگان توزیع شد یا خود براتیگان در خیابان به فروش نسخههای آنها میپرداخت. رمان ژنرال متفقین، اهل بیگسور هر چند دومین رمان او محسوب میشود اما اولین رمان منتشر شدهای اوست. این رمان در سال ۱۹۶۴ منتشر شد و تنها ۷۴۳ نسخه از آن فروش رفت.
پس از موفقیت صید غزلآلا در آمریکا براتیگان دیگر هر کتابی میتوانست منتشر کند و چنین هم کرد. او حتا کتابی متشر کرد با نام لطفا این کتاب را بکارید که شامل هشت شعر بود و به همراه هر شعر بستهای بذر، بستههای باز نشده این مجموعه الان نزد مجموعهدارن (کلکسیونرها) چندین هزار دلار خرید و فروش میشود. سه شعر از این اشعار با ترجمهٔ علیرضا بهنام در کتاب کلاه کافکا گزینهٔ شعرهای ریچارد براتیگان در ایران منتشر شدهاست. البته بدون بذر.
براتیگان به سفارش جان لنون و پل مککارتی، دوستاناش در گروه بیتلز، چند شعر و بخشهایی از رمانهایش را در نوار کاستی با عنوان گوش دادن به ریچارد براتیگان خواند و منتشر کرد. این نوار که همزمان با مجموعهٔ شعر کاشتنی براتیگان منتشر شده بود نیز حاوی ابتکارهای جالبی بود. مثلا شعری به نام عاشقانه با هجده لحن مختلف توسط افراد مختلف از جمله خود براتیگان و دخترش لانته خوانده شد.
در ۱۹۷۰ پس از سیزده سال زندگی زناشویی پرفراز و نشیب از همسرش ویرجینیا جدا شد و دو سال بعد به پاینکریک مونتانا رفت و تا هشت سال پس از آن در مجامع ظاهر نشد و حاضر به ایراد سخنرانی یا انجام مصاحبه نبود.
در ۱۲ مه ۱۹۷۶ برای اولین بار به ژاپن رفت. از کودکی با ژاپنیها بر سر بمباران بندر پرل هاربر مشکل داشت. عمویاش در آن حادثه ترکش خورد بود و هر چند یک سال بعد بر اثر حادثهای از بلندی سقوط کرد و مرده اما ریچارد هفت ساله مرگ عمو را به حساب ژاپنیها نوشته بود و از آنان متنفر بود. سفر به ژاپن دیگاهاش نسبت به ژاپنیها را تغییر داد و شیقتهٔ فرهنگ ژاپنی شد تا آنچا که بارها به ژاپن سفر کرد و وطناش را سانفرانسیسکو، مونتانا و توکیو میدانست. او حتا با آکیکو که ژاپنی بود ازدواج کرد و این ازدواج دو سال دوام یافت.
براتیگان نویسندهٔ عجیب و غریبی بود که برخی او را پست مدرن میخوانند و برخی زیبایی شناسی آثارش را ترکیبی از دستاوردهای سورئالیسم فرانسوی و تفکر ضدبورژوازی میدانند. زندگی شخصی او نیز بسیار پرفراز و نشیب و متفاوت بود و مرگش نیز مانند آثارش متفاوت و غیرمنتظره بود.
او در فصل شکار همیشه به مونتانا میرفت و با دوستاناش به شکار میپرداخت هر چند او هیچوقت نمیتوانست به موجود زندهای شلیک کند و بیشتر ادای شکارچیان را در میآورد. در فصل شکار ۱۹۸۴، براتیگان به مونتانا نرفت. دوستاناش نگران شدند. امکان تماس با او وجود نداشت به همین دلیل پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا که محل زندگی براتیگان بود را خبر کردند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ پلیس در خانهٔ براتیگان را شکست و یک بطری مشروب و یک تفنگ کالیبر ۴۴ کنار جسدش پیدا کرد. سرانجام براتیگان به موجود زندهای شلیک کرده بود.
بعضی از اشعار او ...........
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرگ نازلي احمد شاملو
نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من آبگیر صافیم ،
اینک به سحر عشق ،
از برکه های آینه راهی به من بجو !
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 9:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ای شب از رویای تو رنگین شده
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مزگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 9:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 9:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم دردآلود
من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابانهای سرد شب
جفتها پيوسته با ترديد
يکديگر را ترک می گويند
در خيابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدايی نيست
من پشيمان نيستم
قلب من گويی در آن سوی زمان جاريست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر درياچه های باد ميراند
او مرا تکرار خواهد کرد
آه می بينی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شير در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
مايه می بندد
که چگونه خون
رويش غضروفيش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
و کسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پيوند گنگی باز می يابد
با هزاران چيز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمين هستم
که تمام آبها را ميکشد در خويش
تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگين اوراد سحرگاهی
و مرا در سکت اينه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهايم
عمق تاريک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونين
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشيمان نيستم
از من ای محجوب من با يک من ديگر
که تو او را در خيابانهای سرد شب
با همين چشمان عاشق باز خواهی يافت
گفتگو کن
و بياد آور مرا در بوسه اندهگين او
بر خطوط مهربان زير چشمانت
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 9:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
ازبهاری به بهاری دیگر
آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ، گویی
تیره آواری از ابر گران
آنچنان آلوده است
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون ترا می نگرم
مثل این است که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز یک لحظه
یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در برهوت آگاهی؟
بگذار که فراموش کنم
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 8:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 8:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
هنگامی که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی می توان خرید
مرا دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز می افتد
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 8:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
و آغوشت:
اندک جایی است برای زیستن
اندک جایی است برای مردن
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 8:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 8:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روزی پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 12:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گيرم كه در باورتان به خاك نشستم
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است
با ريشه چه مي كنيد ؟
گيرم بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع مي زنید
با جوجه هاي مانده در آشيان چه مي كنيد ؟
گيرم كه مي زنيد
گيرم كه مي بريد
گيرم كه مي كشيد
با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد ؟ ؟ ؟
خسرو گلسرخی
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
به خانه من اگر آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 10:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه،برتراز بی بقای خاک.
بودن احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ترانهی بزرگ ترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرندهيي.
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان
آبادانيست.
همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده.
به نعرهيي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک
کوچکتر حتی
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 3:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ترانهی کوچک
ــ تو کجايي؟
در گسترهی بيمرز ِ اين جهان
تو کجايي؟
ــ من در دوردستترين جای جهان ايستادهام:
کنار ِ تو.
ــ تو کجايي؟
در گستره ناپاک ِ اين جهان
تو کجايي؟
ــ من در پاکترين مقام ِ جهان ايستادهام:
بر سبزهشور ِ اين رود ِ بزرگ که ميسُرايد
برای تو.
دی ِ ۱۳۵۷
لندن
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 2:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هجراني
تلخ
چون قرابهی زهري
خورشيد از خراش ِ خونين ِ گلو ميگذرد.
سپيدار
دلقک ِ ديلاقيست
بيمايه
با شلوار ِ ابلق و شولای سبزش،
که سپيدی خستهْخانه را
مضموني دريده کوک ميکند.
مرمر ِ خشک ِ آبدان ِ بيثمر
آيينهی عرياني شيرين نميشود،
و تيشهی کوهکن
بيامانْتَرَک اکنون
پايان ِ جهان را
در نبضي بيرويا تبيره ميکوبد.
کُند
همچون دشنهيي زنگاربسته
فرصت
از بريدهگيهای خونبار ِ عصب ميگذرد.
۱۳ تير ِ ۱۳۵۷
لندن
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 2:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عاشقانه بيتوتهی کوتاهيست جهان در فاصلهی گناه و دوزخ خورشيد همچون دشنامي برميآيد و روز آه درخت، و نسيم وسوسهييست نابهکار. مهتاب پاييزی چيزی بگوی پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی هر دريچهی نغز عشق رطوبت ِ چندشانگيز ِ پلشتيست و آسمان سرپناهي تا به خاک بنشيني و بر سرنوشت ِ خويش گريه ساز کني. آه چشمهها خامُش منشين خدا ر پيش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چيزی بگوی! ۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹
شرمساری جبرانناپذيریست.
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
جهل ِ معصيتبار ِ نياکان است
کفریست که جهان را ميآلايد.
بر چشمانداز ِ عقوبتي ميگشايد.
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
از تابوت ميجوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهاناند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتراناند.
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 2:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخر بازی
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ِ ترانههای بيهنگام ِ خويش.
و کوچهها
بيزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشريح،
و لَتّههای بيرنگ ِ غروری
نگونسار
بر نيزههایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامي که
هر غبار ِ راه ِ لعنتشده نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشي
گياه
از رُستن تن ميزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتي.
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بياعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعهی روسبيان
بازميآمدند.
باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياهپوش
ــ داغداران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
۲۶ دی ِ ۱۳۵۷
لندن
احمد شاملو
نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 2:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در اين بن بست
دهانات را ميبويند
مبادا که گفته باشي دوستات ميدارم.
دلات را ميبويند
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بُنبست ِ کجوپيچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبيست، نازنين
آن که بر در ميکوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار ِ غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبيست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد
۳۱ تير ِ ۱۳۵۸
نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 11:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
عاشقانه
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
خنياگر ِ غمگينيست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکُلي شاد
در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
دل ِ اندُهگين ِ شبيست
که مهتاباش را ميجويد.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستارهی گريان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
۳۱ تير ِ ۱۳۵۸
نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 11:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY