تبليغاتX
ادبیات

ادبیات

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی.

؟

نغمه روسبی

 

بده ان قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بی رنگی ی خویش

بده آن روغن ،تا تازه کنم

چهر پژمرده ز دلتنگی یِ خویش

 

بده آن عطر که مشکین سازم

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامه ی تنگم که کسان

تنگ گیرند مرا در آغوش

 

بده آن تور که عریانی را

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم؛

هوس انگیزی  آشوبگری

به سرو سینه و پستان بخشم

 

بده ان جام که سر مست شوم،

به سیه بختی یِ خود خنده زنم؛

روی این چهره ی ناشاد غمین

چهره یی شاد و فریبنده زنم

 

وای از آن همنفس دیشب من –

چه روانکاه و توانفرسا بود!

لیک پرسید چو از من، گفتم:

کس ندیدم که چنین زیبا بود!

 

وان دگر همسر چندین شب پیش-

او همان بود که بیمارم کرد:

آنچه گرداخت،اگر صد می شد،

درد ،زان بیشتر آزارم کرد.

 

پر کس بی کسم و، زین یاران

غمگساری و هواخواهی نیست

لاف دلجویی بسیار زنند

لیک جز لحظه کوتاهی نیست

 

نه مرا همسر و هم بالینی

که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من

 

آه این کیست که در می کوبد؟

-همسر امشب من می آید!

وای ، ای غم، زدلم دست بکش

کاین زمان شادی ی او می باید!

لب من- ای لب نیرنگ فروش-

بر غمم پرده یی از راز بکش!

تا مرا چند درم بیش دهند،

خنده کن، بوسه بزن ، ناز بکش!...

"سیمین بهبهانی"

 

فکر نمیکنم لازم باشه چیزی بگم نه؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 10:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


توله های فروشی؟


مغازه داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب كرده بود "توله های فروشی". نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسید: "قیمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من 2 دلار و سی و هفت سنت دارم. می توانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله فسقلی اش كه بیشتر شبیه توپ های پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه توله ها عقب می افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسید:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده گفت:
"من همون توله رو می خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید می كرد، گفت:
"من نمی خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله هه به همان اندازه توله های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سی و هفت سنت شو همین الان نقدی می دم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه ای فلزی محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او می نگریست، به نرمی گفت:
"می بینید، من خودم هم نمی توانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"
دان كلارك

 

 


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 2:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


...........

آيدا در آينه


لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود


احمد شاملو

 


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


درد دل نامه

تجدید عهد


خفه شوید آقا!
شما هم ساکت باشید خانم!
- فقط چند ثانیه-
و فریاد کودکان گرسنه‌ی جهان را بشنوید.

وقتی که نازپروردگان شما

ویتامین های اضافه را استفراغ می‌کنند
و بانگ «ادعا» هایتان
گوش فلک را کر می‌کند
خفه شوید آقا!
و شما هم چند ثانیه

- فقط چند ثانیه –
زبان به دهان بگیرید خانم!
و بگذارید صدا به صدا برسد

و صدای «عاطفه» ها
فریاد «زهرا»‌ ها
و وحشت «کبرا» ها
در هیاهوی «حقوق بشر» تان
گم نشود
و دم به ساعت
با من «شرط بلاغ» نگویید
و نامه‌های فدایت شوم
اندر فواید «تجدید نظر» ننویسید

***************

«نظر» چه می‌‌داند چیست؟

نفس‌اش در نمی‌آید
نبض‌اش به سختی می‌زند
دریچه‌های قلب‌اش بسته است
نان ندارد
کار ندارد
خانه ندارد
خون می‌فروشد
بچه‌ «تودلی» می‌فروشد
زن می‌فروشد
خودش را می‌فروشد

گرسنگی «نظر»‌ نیست
تشنگی «نظر» نیست
بیکاری «نظر» نیست
بیماری «نظر» نیست
دربدری «نظر» نیست
مرگ کودکان «نظر» نیست
قطع دست و زبان «نظر» نیست
سنگسار زنان «نظر» نیست
عریانی آن حقیقتی‌ست
که شما
- دبنگان بی بو و خاصیت
و حقیران ارزان فروش-
با عینک سود و زیان

می‌بینید
و برآن دیده فرو می‌بندید
نه
من هنوز
آردهایم را نبیخته‌ام
و الک‌‌‌ام را نیاویخته‌ام

اگر «بوش» آقای جهان شود
اگر «پاپ» دست همه‌ی ملاها را ببوسد
اگر «شما» تخم همه‌ی «بالایی» ‌ها را دستمال کنید
اگر «چاوز» انشاءالله گویان
و - حتا-
اگر «مارکس» از گور خویش برخیزد

و فرمان آتش بس دهد
من تجدید نظر نمی‌کنم

من
از همین‌جا
از راهروهای تنهایی‌ام
و از تاریک‌ترین نقطه‌ی تبعیدم
با همه‌ی پابرهنگان
با همه‌ی گرسنگان
با همه‌ی آوارگان
با همه‌ی تن‌فروشان
با همه‌ی مادران
و با زنان
با زنان
و با زنان
تجدید عهد می‌کنم
که تا در بر این پاشنه می‌چرخد
در نگاهم به جهان
«تجدید نظر» نکنم


مینا اسدی – پاییز دوهزار و شش - استکهلم

 

 

 


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 11:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اما یکی دیگر هم هست

 

با شانه ها که از لای موها می افتد پایین     

هی   فرو می کنم لای موهات

پنجه شانه می کنم

پشت گردن روی گلو

نفسم بوی یاقوت می دهد اینجا از چشمه ای که گذشت از زیر سرم را روی گلویت را

بوس

با لبهای بسته چسبیده به همدیگر

بوس

همیشه ول  دست تو  روی شکمت

کف دست

لبهام بسته مثل کف دست

از این به آن سر

پوستت روی پوستم

وقتی که عاشق توام و دوستت دارم و دهنم روی دلت قفل می شود

ده بار آمدی دوباره

انگار دستت دست آدم نیست  

بوی عرق کرده ی گل می دهی    له شده باشد     لای لایه ها

چه باز چه بسته چشمهام نگاه می کند به لبهام که   

بوس  

از گوشه ی لبت تا آن گوشه

از زیر لب تا پشت لب  

بوس 

باز  دستها باز اما لبها روی لبها

حتی باز چشمم هست و نگاه می کند از اینجا

لبهام

بوس

از اینجا روی لبهات

خشک و مثل تن درخت و بوس

روی لبهات حتی وقتی اینور. من. لبهام. آنور. بوی روی بغل تو.

بغلت دلت توی سوراخ ها لای قاچ ها روی گردی گودی ها  

که انگار رفته ام توی تنت بیرون نمی آیم

اما نرفته ام هنوز همینجایم نشسته ام خم شده ام تمام تنم بیرون است از تو 

همین یک وجب از دستم رفته هر جا رفته

هنوز توی تو نیستم

همینجایم

دلم تنگ می شود

نفسم گیر می کند

سرم گیج می رود

دلت درد می کند
پیچ پیچ آرنج تو دور گردن من بوی شیر بوی نفس بوی قهوه بوی تنهای من یکی یکی مال تو تا بپیچم دورت فقط برای نفس که می کشم روی تو و عرق که می کنم توی تو و نگاه که می کنم از سرت تا سرت فقط که ببینم تویی


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 9:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شش شمع با شخص من باز

من حقیقت خودم ام

از حقیقت تو حرفی نمی زنم

اگر بزنم از آب در می آیی دروغ

د
و
ر
می شوی

شکل دور نیست همین است که هست: دال واو ره

 

 


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 9:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یک بار آرزو یک بار من

چیزی به تن کرده ام که تنم کرده
در تنگنایی که تنم کرده

چشمم از اینجایم بیرون نزد
این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور

نگاه نکن کردی؟

یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد
یک بار من از خر آرزو پایین آمدم

یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟

یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم

رفتم و این چشم ها رفتم و این دندان ها

رفتم آب شوم از زور خواب بریزم از چشمش بیرون

این چشم بوی من می دهد که گل شد خشکید


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 9:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بمباران

 

کودک
فُرصت نيافت

که آخرين قطره ی چايش را بنوشد
فرصت نيافت
که کفش های کوچکش را به پا کُند

فرصت نيافت
که دفترهايش را
در کيف مدرسه اش جا دهد
فُرصت نيافت
که کودکي هاي تابستاني اش را تکرار کُند

و فُرصت نيافت
که جوان شود

به ناگاه
برقي در آسمان نيمه روشن سحرگاهي
صدايي بي مانند

و توقف زمان و زندگي

. . .
اينک
کفش کوچکي بر درگاه

فنجان مُعلق چای
کيف وارونه
دفترهای پاره ی مشق
گواه آنست
که دقايقي پيش از اين سکوت مرگبار
شوق زندگي و عشق
آفتاب اين ويرانه بوده است
.


مينا اسدی


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بياکه



بيا که دايره ي ماه را دوپاره کنيم
وزآن دوپاره يقين را دو گوشواره کنيم
بيا زمرده ي خود زنده زنده برخيزيم
زژرفِ گور سلامي به گاهواره کنيم
بيا که غربتِ اندوهبار فاصله را
به دستِ معجزه آساي عشق چاره کنيم
بيا به ياري هم تارو پودِ ظلمت را
زيکدگر بدرانيم و پاره پاره کنيم
بيا، اگرچه خزان است، غم مدار و بيا
به پاي سبز زمان را زنو بهاره کنيم
شکستن کمر راوي زمستان هم ،
به يک اشاره توانيم ، اگر اشاره کنيم
به آنچه آمده و رفته نيست جاي دريغ
به آنچه هست بيا رجعتي دوباره کنيم
بيا، بيا که نه جاي درنگ از من و توست
به کارخير چرا قصد استخاره کنيم ؟

شیرین رضویان


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 10:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعری از ارنستو چه گوارا

شادی و اميد

به ياد می آورم
اميد به آينده
اندوهِ آدمی را می شويَد.

همه چيز
در حالِ تکامل است،
قاعده قصه همين است
حلاوت حيات وُ
ترانه هستی
همين است.

به ياد می آورم
انگار همين ديروز بود
آسمانِ هاوانا آبی بود
برای کارگران
از رهاييِ دربندماندگان سخن می گفتم.

حالا
اينجا
باران از سفر بازمانده
زمين، شُسته
شوق، کامل
دامنه ها، سرسبز
و شادمانی
مشغولِ زری بافيِ لحظه به لحظه زندگی ست.
و اين همه
زيرِ نورِ وِلَرمِ آفتاب وُ
آواز پرنده می گذرد.

شُکوهِ آدمی
حلاوتِ حيات
ترانه هستی... !

هستی همين است وُ
قاعده قصه همين!

کلمه نجات

می توانستم شاعری باشم
ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته های مُرده
گذشته های دور
گذشته های گيج.

اما تا کی... ؟

از امروز گفتن وُ
برای مردم سرودن
دشوار است،
و ما می خواهيم
از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم
و غفلتی عظيم
که آزادی را از شما ربوده است.

می توانستم شاعری باشم
بی درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتيارگانی
که بر ستمديدگانِ ترس خورده
حکومت می کنند.

می دانم!
گلوله را با کلمه می نويسند،
اما وقتی که از کلمات
شَقی ترين گلوله ها را می سازند،
چاره چريکی چون من چيست؟

کلمات
راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست
و ما نيز
سرانجام
بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهيم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه ای از اين دست می طلبند


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 9:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


..........

معلم پاي تخته داد مي زد 
 
صورتش از خشم گلگون بود

 
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وآن يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست 
 
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يک با يک برابر نيست

خسرو گلسرخی


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دیوانه

دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی بی تو یعنی ..............

بعد از تو
بعد از تو هیچ کسی
هیچ کس نبود

بعد از تو آب دگر آبرو نداشت
بعد از تو
عطر سبز علف
زرد می نمود
بعد از تو
ماه و ماهی و مهتاب و هر چه بود
بعد از تو هر چه بود
حدیث ملال بود
بعد از تو من چه بگویم
که چون گذشت
بعد از تو
هیچ کسی

هیچ کس نبود


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


...............

بگذار

پس

از

من

هرگز

کسی

نداند

از

رکسانا

با

من

چه

گذشت

.


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 10:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


پایان راه

از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.


 

نوشته شده توسط آرام شریفی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting